پرهام داره را میره
پرهامم الان که دارم این پست و میذارم خیلی خیلی خیلی خیلی خوشحال و ذوق زده ام،کاش میتونستم احساسم بنویسم
عزیز کوچولوم باوجود اینکه راه رفتن برای تو هنوز دیر نشده ،مامان وبابایی خیلی هولکی هستیم تاراه رفتنت ببینیم
آخه ما مگه جز تو دیگه عزیز کوچولو داریم؟یا مگه ماقبلا یه بار دیگه این شیرینی راه رفتن و چشیدیم؟
روز جمعه که صبا جون خونمون مونده بود،داشتیم به اتفاق بابایی نهار میخوردیم که یک دفعه آقاریزه ما دستش و به صبا گرفت و بلند شد و بعد دستت و ول کردی و تند تند راه رفتی
،من و صبا که شک زده شده بودیم تا پنج دقیقه از خوشحالی جیغ میکشیدیم
،میدونی چرا غافلگیر شدیم؟آخه تا یه ساعت قبلش هم احتیاط میکردی وبدون اینکه دستت رو بگیری نمی ایستادی، و یه دفعه راه افتادی قربووونت برم

خیلی من و بابایی خوشحالیییم خیلی که نه فوق العاده زیاااااااد


الهی من قربون جفت پاهات برم


کلی با بابایی فوتبال بازی کردین




و
یه روز که بابایی خونه بود با همدیگه رفته بودین تو حیاط بازی میکردین موقع نهار با بابایی تصمیم گرفتیم که تو حیاط نهار بخوریم تا آقا ریزمون حسابی کیف کنه




بابایی بهت گفته بود از رو فرشی بیرون نریا،تو هم مثل همیشه حرف گوش کرده بودی ،حتی زمانی که گیر رختی روی زمین میفتاد میگفتی اِ اِ یعنی بهم بدینش،
عاشقتم عزیز حرف گوش کن با ادبم

اینم آب خوردن جدید آقا پرهام از آب پاش


قربون خوابیدن قشنگت من بشم
همش نگران بودم سرت توی میله ها نخوره


اینم یه توپ خوشگل از طرف درسا خانومی
درسا خانومی حسابی بهت بازی میکنه و به دلت راه میره،قربونش برم که خیلی ماهه

جدیدا وقتی پات میشورم،پا خشک کنی رو میندازی روی صورتت و برمیداری و بلند بلند با اون صدای قشنگت میخندی












پرهام داره را میره
